تبليغاتX
روح الامین
 

بسياري را مي شناسم


خود کي ام ؟ نميدانم


ديده اي دارم به خود بس نزديک


آن ني ام که مي بينم و مي ديدم


دورتر از خود اگر بنشينم


- نه چنان دور ، که دشمنم -


از ديدن بهره اي بيش مي برم


دوست ديگرم نيز بس دور است


مابين او و من ، اما


ميان گاهي است


حدس مي زنيد چه خواهشي دارم؟

+ نوشته شده توسط سیاپوش در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 22:41 |
ديگر بار ، پيش از آنکه بکوچم
و نگاهم را به بالا بردوزم
دستهايم را بلند ميکنم
به سوي تويي که از او گريزانم
و به شکوهمندي
مي ستايمش در محرابي در سويداي دلم
که همواره
صداي او را
طنين مي افکند
و بر پيشاني اش اين کلام درخشان نقش است
به خداي ناشناخته ام
از اويم ، گر چه تا اين دم
در جمعي خيانت ورز مانده ام
از اويم من و دام هايي مينگرم
مي خواهم بگريزم و
خود را ناگزير به خدمتگزاري اش کنم
اي ناشناخته
مي خواهم بشناسم ات
اي چنگ انداخته در ميان جانم
اي چون توفان ، به تلاطم آورنده ي زندگاني
تو ، اي دست نيافتني آشنا
مي خواهم بشناسمت ، و به خدمت ات در آيم

 

+ نوشته شده توسط سیاپوش در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 0:2 |
چيست يارب سِرّ اين حيراني ام
سِرّ اين بيهوده سرگرداني ام
سِرّ اين فرياد لب بردوخته
سِرّ اين آرامش طوفاني ام
چو ني ام باقي چه ميجويم بقا
هم چه ترسم از فنا چون فاني ام
مرغ بسته بال بشکسته پرم
جز به بسمل نيست بال افشاني ام
مانده ام اينجا به دام تن اسير
شايگان گنجم که در ويراني ام
در غريبستان اين دنياي حس
بندي ام ، تبعيدي ام ، زنداني ام
بي سروساماني ام جان تيره کرد
وارهان زين بي سروساماني ام
عشق هم زندان من شد طرفه آنک
مي کند هم عشق زندان باني ام
در تو سرگردانم از خود گمرهم
ره نما از تو سرگرداني ام
راز دانايي طلب کردم از تو
در هواي ذره مي پرانيم
چون برم من ره برون زين تيره جاي
گرنه بر دل نور جان تاباني ام
جز تو زي نيست کس رهبر مرا
از چه پس زين سوي پرده ماني ام
من ره مقصد کجا خواهم شناخت
هم مگر تو سوي مقصد راني ام
من ندانم تا چه گردم زين سپس
ني همان گردم که تو گرداني ام
درد را نازم که درمانش تويي
گو نداند خلق بي درماني ام
هيچ بودم هيچ گردم باز نيز
تو به راز هجر چه سوزاني ام
کس ندادم داد اينجا ور تو نيز
داد ندهي داد چون بستاني ام
ذره ذره آب مي گردم زشوق
ره به بحرم ده که تو ميداني ام
سوي بحر مي آيم چه مانم بر زمين
محو گشتن را نه من ارزاني ام
هستي من بسته بر من راه شوق
کاش از اين هستي دگر برهاني ام
اي ز تو آغاز بي آغازي ام
وي به تو پايان بي پاياني ام
گر بپرم زين قفس بر بام تو
نغمه ها خوانم که جاويداني ام
شمع طورم آتشين دارد پيام
ها،تويي تو سوي خود مي خواني ام
+ نوشته شده توسط سیاپوش در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 21:3 |
 موج ها خوابیده اند , آرام آرام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
*****
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
*****
آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قالها
*****
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که: من لالم تو کر
*****
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم (بنویس و راحت شو ) به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
*****
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوارو بی نصیب
زآن چه حاصل جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل جز فریب و جز فریب؟
*****
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد
کاشکی اسکندری پیدا شود
+ نوشته شده توسط سیاپوش در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 21:40 |


Powered By
BLOGFA.COM