چيست يارب سِرّ اين حيراني ام
سِرّ اين بيهوده سرگرداني ام
سِرّ اين فرياد لب بردوخته
سِرّ اين آرامش طوفاني ام
چو ني ام باقي چه ميجويم بقا
هم چه ترسم از فنا چون فاني ام
مرغ بسته بال بشکسته پرم
جز به بسمل نيست بال افشاني ام
مانده ام اينجا به دام تن اسير
شايگان گنجم که در ويراني ام
در غريبستان اين دنياي حس
بندي ام ، تبعيدي ام ، زنداني ام
بي سروساماني ام جان تيره کرد
وارهان زين بي سروساماني ام
عشق هم زندان من شد طرفه آنک
مي کند هم عشق زندان باني ام
در تو سرگردانم از خود گمرهم
ره نما از تو سرگرداني ام
راز دانايي طلب کردم از تو
در هواي ذره مي پرانيم
چون برم من ره برون زين تيره جاي
گرنه بر دل نور جان تاباني ام
جز تو زي نيست کس رهبر مرا
از چه پس زين سوي پرده ماني ام
من ره مقصد کجا خواهم شناخت
هم مگر تو سوي مقصد راني ام
من ندانم تا چه گردم زين سپس
ني همان گردم که تو گرداني ام
درد را نازم که درمانش تويي
گو نداند خلق بي درماني ام
هيچ بودم هيچ گردم باز نيز
تو به راز هجر چه سوزاني ام
کس ندادم داد اينجا ور تو نيز
داد ندهي داد چون بستاني ام
ذره ذره آب مي گردم زشوق
ره به بحرم ده که تو ميداني ام
سوي بحر مي آيم چه مانم بر زمين
محو گشتن را نه من ارزاني ام
هستي من بسته بر من راه شوق
کاش از اين هستي دگر برهاني ام
اي ز تو آغاز بي آغازي ام
وي به تو پايان بي پاياني ام
گر بپرم زين قفس بر بام تو
نغمه ها خوانم که جاويداني ام
شمع طورم آتشين دارد پيام
ها،تويي تو سوي خود مي خواني ام
+ نوشته شده توسط سیاپوش در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت
21:3 |